|
شاید آندم که مرا عشق به افسار کشید مشرف قصه ی تلخ غم ایام نبود
|
ببین تو را به جای خدا خدا را گرفته ام
حالا مگر چه می شود که من
دنباله ی این کفر و ناروا را گرفته ام
برخیز از در خانه ی خدا
دنبال من بیا که راه شفا را گرفته ام
دعا نکن که امتیاز دعا را گرفته ام
بهشت و دوزخ و همه جا را گرفته ام
باید بترسم ازین هوای گرفته ات
هر چند اینجا هوا را گرفته ام
نگاه می کنی که یعنی : ما را گرفته ایی؟؟؟
نمی دانم شاید شما را گرفته ام
شعر نگفتم مگر از روی حسادت
شهرتان مغرورم کرد
من به او خندیدم
که به الفاظ رکیک دل من بهتان زد
و به زشتی دلم گفت :قشنگ
میروم شهر دگر
و حصاری می سازم
و نمی گویم که چرا آمده ام
من کمی می ترسم
که درین شهر جدید
ابلهان پیش دلم شعر بخوانند
و مرا تا نفس آخر من زجر دهند
و بگویند :شعر بخوان
کمی از عشق بفهم
جرعه ایی اشک بریز
اندکی منتظر شب باش
نرو در بیتوته ی خود
زندگی شیرین است."
راست می گویند
شهر آنها پر گلبرگ شقایق هاست
شهر من خالی ازین عاطفه بود
شعر من
آخر مرگ گل زیبای شقایق شده بود
شهرتان پر گل باد
شعرتان پر رویا
سر قبرش
کمی آب بیارید
برای شادی روحش
یک فاتحه با چند رکعت
شعر بخوانید
انا لله و انا الیه الراجعون
نوید شایان رفت اما خیلی زود امیدواریم روحش غرق شادی باشه
این وبگاه تا دو هفته برای دریافت پیام های تسلیت دوستان آن مرحوم آماده است
خبر:ع.م
من زنده بودم و چشمهایم نظاره می کردند
"خانم اینــجا نشــــستن کــه گناه نیست؟"
و چشمان دختـــری که استخاره می کردند
میروی و من می مـــانم و پاهای خسته ام
با تمآنینه نیمکــــت ها را شماره می کردند
نرو که در نبود تو چشـمهای هـــرزه ی من
غفلت صدوبیست وچهارهزار باره می کردند
نه دختـــرک ,پیامبــــــر که نیســـتی آخــــر
مگر پیامبران به گوش خود گوشواره میکردند؟
پلکهایم را می گشایم و دیگر نمی ترســـم
از چشمهایی که خواب مرا نظاره می کردند
سلام دوستای گلم
این آخرین شعرمه
تقدیم به (هر کی خوندو خوشش اومد و نظر داد و ....)
همین شب این هزار غـــــــصه را سحــــر بکن
بــــیا به آســــــمان آبیـــــــت نـــــــظر بــــکن
بیا دمــــی برای حـــــــس خــــوب گفتگـــــــو
میان کوچــــه های خـــــــــواب من گـــذر بکن
بیا که می رود نــــــــــگاه مـن به دوردســـــت
تو همرهـــــــــــی, بروی پلک من ســـفر بکن
بیا که دیــــر می شـــــود نفــــس کشــــیدنم
هوای خســـته ی مـــرا , کـــمی تو تازه تر بکن
کیست درین میـــــانه هـــــــی نصیــحتت کند؟
"برو میان دیـــده اش نشــــین و خون جگر بکن"
بیا کتـــاب ســـــــرنوشت مـــــــرد خســــته را
بگــــــــیر, پاره کــــــن, روایـــــــتی دگــر بــکن
سلام به همه ی دوستای گلم این از آخرین شعرامه که واستون گذاشتم حالشو ببرید
تقدیم به همه ی کسایی که میاند و هوای منا تازه می کنند
و اما من امروز لیدر باشگاه پرسپولیس شدم واینا به همه ی پرسپولیسیا تبریک میگم
من باید کارت هواداری بفروشم اما سخته!!!!!!
من کمک میخوااام
خدایا کمکم کن
در خواب ناز بودم شبی
آمد سراغ من
ز رویش شرم کرد و مرد
آن شب چراغ من
همان شب مرد احساس ناب من
چراغ دیگری دارم
بیا امشب به خواب من
رم گوشیم تو کارگاه افتاد و گم شد
همش تقصیر پریسانه
آخه زنگ زد منم از تو لباس کار گوشیما درآوردم گوشیم افتاد به میز خورد و پایین افتاد
اما فدای سرش
اینم تقدیم بهش:
صبح شده بود
فرشته ایی که تا سپیده بیدار بود
با صدای نوزاد هر شبش از خواب پرید
پدرم که تازه زمینی خریده بود
سوار بر دلهره از راه رسید
"چرا گوسفندان را به چرا نبرده اید؟"
با صدای پدر چرت من درید
گوسفندی که از سوز سرما به خانه پناه برده بود
تنها دفتر مرا تا صبح می جوید
"نوید بی زبان را نزن گناه دارد"
ای کاش مثل گوسفند بی زبان
فردا کسی به داد من خسته می رسید
کـــاش که دلبر همـــه اش ناز بـــــود
اخم نمــــوده که چـــــرا شهره ایــی؟
کـــاش که دیوانــــــگی ام راز بـــــــود
کاش صـــدای دلمان ســـــــاز بـــــود
خنده یــــــمان رو به افـــــق باز بــــود
زهر شـــده تـــرش شــــده چهره اش
وای که دیــــروز چه طنــــــاز بــــــــود
خانـــه یمان گر چــــه که نوساز بـود
پنجـــره اش رو به صــــفا باز بــــــود
در خلــــــــوت تکراری این کوچه ها
خــواب گلــــم ناز تر از نــــاز بــــــود
گر چه ازیـــــن قهر دلم می فــسرد
باز لگامــــــم به خودش می سپرد
ناز کشـــــیدم که بــه من میرســــد
نـــــــاز کشـــــیدن دل وی را نبـــــرد
دل که شفـــق را به فلق میــــرساند
وین خـــردم را به طرف مــــی کـشاند
مـــــــــــرد در ایــــــن را دراز غــــــمش
جز تــــل انــــــدوه بــــرایش نــــمانــــــد
خوانـــــده امش چــــند صبــــاحی خدا
گر چـــه ورا نیـــست ســـزا ایـــــن ردا
چیســـــت دگـــــر آنچه ورا میـــــسزد
جــان که نــــمودم به رهــــش من فدا
هر که دریــــن راه قــــدر می شــــــود
جان خــــودم دســــت به سر میــشود
هیـــچ به جـــز غصـــه نیایــــد تـــــو را
بــــس که دگــــر وقــــت هــــدر میشود
و اما
نسخه ی نهایی شعر رهگذر
رهگذر را دیده به انگور افتاد
شاخه ایی داد بر آورده منم
کاسه و مایه ی ان باده ناب
رهگذر تشنه تر از گرمی راه
"این عنب گر بخورم
عطشم را خواهد کشت
و گناهیست که زنگار به پرونده ی من خواهد زد
می دانم تا بادیه ی دیگر راهی نیست
شهر نزدیک و خدا رحمانتر
می رسم شهر و شود روزگارم بهتر"
در همین فکر عنب از شاخه فتاد
و زنی همچون ماه
ز در باغ برون آمد
دید جوانیست درمانده و تشنه و از راه درازی به گمان وامانده
رهگذر مانده چه بگوید که زن گفت " سلام
خانه ی ما چشم و چراغش اینجا نیست
تو همین سایه نشین
تا برایت اندکی آب و غذا بفرستم"
رهگذر شاد شده
در دلش تنگ شکر
زن زیبا شد و چشم او خیره به در
اندکی بعد
طفلی با طبقی پر ز غذا
رهگذر را به درون خواند فرا
رهگذر رفت كه شايد عطشش محو شود
لب جو تشنگی اش را به درك كرد روانه
و چو سر بالا آورد
آن بهشتی که تمنای دلش بوده و هست
آن که دنبال روش بوده و هست
در میان گل و انگور و دو صد میوه ی گوناگون
حوری ایی دید به چشمش
كه شده طالب فیض
انطرف ان زن زیبای همین قصه ی ما
منتظر مانده که این مرد غریب
عطش های دلش را خواهد کشت.
قصه ی من همه اش این اندک نیست
می دانم قصه ی آن شب من
لا آقل اندكي بعدتر از اين جاریست
ننه ام هیچ دگر بیش نگفت
جالب اینجاست که از ما طفلان
نفری. هیچکسی خواب نرفت
تو بخواب ای گل دردانه ي من
تو به اندازه ی هر واژه ی این نامه تخیل داری
تو برای زن تنهای همین قصه شبی
تا سحر پر ز تبسم می بافی
تو همان طفلی را که طبق را آورد
به کجاها که نمیدانم
می رسانی، خانه اش می سازی
یا نه
به همان مرد غریبی که در این قصه ی من بود
جان تازه نفسی یک رمقی می بخشی
و روانه به دیارش می سازی
من نمی دانم
تو و این مرد و همین طفل و همین باغ و همین زن با هم
شب تو پر ز معمای جهانیست که من
نتوانسته بدانم یعنی چه
هر چه هست و نیست همين است كه ميبيني
همین قدر كه من می دانم
قصه ی تو تا سحر ،شهر،افق
پنجره ،مرگ و همه ي این ها جاریست.
دیروز
من
فردا
دو ماه دیگه
خداحافظ
اینا منا گیج میکنه اما من دیوونم
آخه چرا باید دستام خالی باشه
وقتی که نگاهم اونقدری هست که ادای آسمونا را در بیاره
فردا داره میاد
تندتر از دلتنگیم
اما وقتی دوماه گذشت تو دلیلی واسه دیروز نداری
و من میلی به تکرار
شاید بهتر باشه تو دوماه فکر کنی و من دو ماه تنها....؟
اما بعد از دوماه
تو
من
کسی اینا را تعریف نکرده نگفته نوید دو ماه دیگه کیه چشماش چه رنگیه قسم خورده دیگه شعر نگه
تو sms هاش خوندم شاید هم دیگه ......
دو ماه دیگه
اره واسه اولین بار فونتم عوض شد و رنگی نوشتم آخه دو ماه دیگه.........؟؟؟؟!!!!؟!!!؟؟؟?????!!!
اگر چه آسمانم جاریست
تو تماشا خواهی کرد
شنیده ایی غروب تماشاییست
عبور خواهی کرد
یک حادثه ی ساده بود
غروب یک احساس
دوباره تکراریست
منم همان که گفت دوستت دارم
نشنیدی می دانم
تار هنجره ی من زنگاریست
باید امروز می مردم
اما
چاره ای نیست می مانم
حالا که زنده ماندنم اجباریست
سلام دوستای خوب و گل و خوبببببببمو گلللللللللللللم
یه دوست جدیــــــــــــــــــــــــــــــد گیر اوردم به نام دامون دامون کتاب صوتی یدا می کنه و واسه دانلود رایگان واسه ماها میزاره
دستش درد نکنه خیلی دوست داشتنیه
منالان شیرازم
و اگه کسی از شما اهل شیرازه خیلی خوشحال میشم ببینمش
من تا چهار روز دیگهاینجام
من اینجا پا برهنه حس آماس
تو آنجا در میان زنبق و یاس
من اینجا بیقرارم تاب رفته
تو آنجا چون بتی در خواب رفته
من اینجا بال پروازم شکسته
تو آنجا بی خبر اما خجسته
من اینجا آسمانم تار,بیخیر
تو آنجا با گل و پروانه در سیر
من اینجا رونقم در غم زیاد است
تو آنجا غصه ات تنها کساد است
من اینجا تا سحر بیرنگ دلتنگ
زتو میگیرد آنجا هستیش رنگ
نویدا گر یگانه دوست خواهد
پریسانت به سویت رخ نماید
بازم تقدیم به پریییییییسان
ز اول هم برایش طاق بودیم
ولی خونی که از ما ماند بر خار
بگفتا کشتگان باغ بودیم
نه هرگز شکوه ایی را داد کردیم
نه از دوری گل بیداد کردیم
به هر خونی که از ما رفت بر خار
گل زیبای خود را یاد کردیم
نشد روزی که ما بیدرد باشیم
و از روی تعنم صبح پا شیم
همیشه یادمان ماندست باید
به روی ساقه ی یک خار جاشیم
همیشه این سخن ایراد کردیم
که ما بر هر جفایی راد مردیم
بگیرد جان ما را زود تر حق
اگر ما از گلی فریاد کردیم
تو ای گل ناز کن بیش بیشتر بر ما
و هر امری که می خواهی بفرما
به جان ودل کنیمت ما اجابت
نگیرد مهر ما را فصل سرما
اگر خون دلم ماکول بوده
وگر آرامشم مبذول بوده
چقدر شادم اگر گویند من را
که رنجت یش گل مقبول بوده
نوید شایان
تقدیمی به پریسان
شاخه ایی داد بر آورده منم
کاسه و مایه ی ان باده ناب
رهگذر تشنه تر از گرمی راه
"این عنب گر بخورم
عطشم را خواهد کشت
و گناهیست که زنگار به پرونده ی من خواهد زد
می دانم تا بادیه ی دیگر راهی نیست
شهر نزدیک و خدا رحمانتر
می رسم شهر و شود روزگارم بهتر"
در همین فکر عنب از شاخه فتاد
و زنی همچون ماه
ز در باغ برون آمد
دید جوانیست درمانده و تشنه و از راه درازی به گمان وامانده
رهگذر مانده چه بگوید که زن گفت " سلام
خانه ی ما چشم و چراغش اینجا نیست
تو همین سایه نشین
تا برایت اندکی آب و غذا بفرستم"
رهگذر شاد شده
در دلش تنگ شکر
زن زیبا شد و چشم او خیره به در
اندکی بعد
طفلی با طبقی پر ز غذا
رهگذر را به درون خواند فرا
رهگذر بی محابا وارد شد
لب جو تشنگی اش را کشت
و چو سر بالا آورد
آن بهشتی که تمنای دلش بوده و هست
آن که دنبال روش بوده و هست
در میان گل و انگور و دو صد میوه ی گوناگون
حوری ایی دید که به چشمش شده او طالب فیض
انطرف ان زن زیبای همین قصه ی ما
منتظر مانده که این مرد غریب
عطش هی دلش را خواهد کشت.
قصه ی من همه اش این اندک نیست
می دانم قصه ی آن شب من
لا آقل تا شب جاریست
ننه ام هیچ دگر بیش نگفت
جالب اینجاست که از ما طفلان
نفری. هیچکسی خواب نرفت
تو بخواب ای گل من
تو به اندازه ی هر واژه ی این نامه تخیل داری
تو برای زن تنهای همین قصه. شبی
تا سحر پر ز تبسم می بافی
تو همان طفلی را که طبق را آورد
به کجاها که نمیدانم
می رسانی خانه اش می سازی
یا نه
به همان مرد غریبی که در این قصه ی کهنه ی من بود
جان تازه نفسی یک رمقی می بخشی
و روانه به دیارش می سازی
من نمی دانم
تو و این مرد و همین طفل و همین باغ و همین زن با هم
شب تو پر ز معمای جهانیست که من
نتوانسته بدانم یعنی چه
هر چه هست و نیست نمی دانم
من همین قدر می دانم
قصه ی تو تا سحر تا شهر تا افق
پنجره
مرگ و همه این ها جاریست.
نوید شایان۲۰/۴/۸۸
تقدیمی به پریسان
شما خوبید ؟
یه سایت باحال گیر آوردم
یه سری امکانات خوب میده
می تونید خودتون ثبت نام کنید اما اگه دوست داشتید با من باشید از این لینک ثبت نام کنید
ببخشید دوستای خوبم یه مدتی هست در گیرم من الان تو شهر یزد هستم زیاد تو نت نمی تونم بیام
فعلآ یا حق![]()
دیده بود او که کسی
سر نهاده به دری
مانده به درگاه کسی
داد و فریاد نهاده که تویی آن که دراین بادیه فریاد رسی
به ره افتاد ولی ماند چرا
بهر چه گشته مرا شوق دراین راه دراز
قفسی نیست مرا
من چرا طوق براندازم ازین شیب و فراز
"سفرت خوش که خدا خواست در این راه قدم برداری"
قاصدک بود سبک بود
او کجا درد و مشقت ز سفر داشته است
هم چنان باید رفت
آخر عمر رسید
آخر عمر رسید او به همان روزنه از بخت خوشش
یک نفر بر سر دیوار نشسته
چهره اش گفت که از هر چه که نعمت شده اش نام گسسته
در هوا نقش ز یک طارمی گل می کرد
آخر هر دفعه یک بار عجیب
خنده اش گل می کرد
اندکی از سر احساس خوشش
به گمانم که تبسم می کرد
پشت دیوار بلند
یک خبر بود ز نور
چشم او خسته ز ره
خسته ز دور
گفت با خود که همین است که من
کرده ام عمر دراین راه هدر
پشت دیوار روم
دانم آنجا خبر ازبهر چه است
این همه نور
بهر چه
از کجا
از روی که است
رفت آنجا سخنی بود درشت
"واژه ایی هست ز نور
گشته نقش از ید بیضای خدا بر دل نور
نام او عشق نهاده
هر که دانسته چه است
این پس پرده ی نور.
آمد از هر چه شده بود تلف
گفت به بنشسته ی بر روی بلندی
ای طرف
عمر بدادی تو هدر
و مرا کشته ایی از راه سفر
این نویسه که تو از عشق برایش
پرده ایی دوخته ایی
یک امانت نبود بیش , ز نور
مست وبیخود شده ایی
تاب امانت نتوانی
لب نهاده به لبی بلکه خموش
تا خدا خود به تو گوید
داد و فریاد دلت را
به جز از من به کسی
گر چه او هم شده پاکیزه ز نور
هرگز مفروش
یه یاهو مسنجر بدون نیاز به نصبواستون گذاشتم حتما استفاده کنید
خیلی به درد دانشجو جماعت می خوره
پس :www.n4s.blogfa.com
یه کتاب طنز جالب هم هست از مازیار فلاح که امیدوارم خوشتون بیاد
و تمام می شود تمام ترس هایم
و تمام آنچه تمام می شد
در برزخوش دست هایم
خدا کند تمام نشود
انتظار جمعه هایم
که هرگز تمام نشد
تمنای تمام شدن نبود* چاره گر تمام دردهایم
(*=با کسر دال بخوانید)
سلام من امروز امتحان فارسی عمومی داشتم خب چون یکم شعر می گفتم قول نمره ی ۲۰ گرفتم
آخر برگه امتحانمم این شعرا نوشتم به نازگلمم گفتم همینا بنویسه اونم همینا نوشته
یکی از دوستام به نام احسان خفن گیتاریستیه یه تیکه از گیتار زدنشا
که به هزار کلک فیلمشا گرفتیم واستون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
فایلش زیپ پسورد:www.n4s.blogfa.com
یا حق
سلام امروز فول آلبوم بیباک را واستون گذاشتم حالشو ببرید
چند تا شون مستقیم نیست اما همشون تست شده و مطمئنن
دیگه نمی خوام به همراهی احسان غیبی
خب یه تیکه شعر کوچیک هم میزارم نگید کم محتواست!!!!
بز پشم هایش را فروخت و منتظر روز مبادا نشست
من هم می دانم کرک های او گران قیمتند اما پدرم دزدی را یاد من نداد
کرم خاکی هنوز فکر می کند موش کور چشم گذاشته تا با او قایم موشک بازی کند
تو آنطرف چشمه ادا در می آوردی تا نمی دانم شاید مرا دوست داشتی اما من بیشتر فکر گله بودم سگم مثل همیشه خواب بود وتو می گفتی "تو بچه ی ترسویی هستی "
من هم باور می کردم
بره ها به من می خندیدند
اما تو فکر می کردی به زلف های پریشان تو تمسخر می کنند
دختری که عاشقش بودم
دیروز زمانه یاری کرد
نوید وصال رویش را
خدا با شماره اش نوایی کرد
امروزهر دو پشت خط بودیم
تا اینکه مادرم صدایی کرد
حرف هر چه داشتم گفتم
مانده ام کجا دل اشتباهی کرد
شده رنجیده و خوش نیست
به سرم چه خاک باید کرد
چون که بی ابرو بودم از هر سو
این دلم زیر لب دعایی کرد
رنج او خدا بنه بر من
این دل منش جفایی کرد
این سخن نوشته ام بدانم من
تا چه اندازه حق خدایی کرد
سلام من امتحاناتم شروع شده اما بازم می یام اگه دوستان بخواهند
یا حق
نبودتو * مایه ی هر تباهی ام
من آشنا ی این غریب جای قصه ام
همیشه می شود شنید
همان صدای پرسه ام
شکسته ام و خسته ام
و دیگر آن تویی که من
هر آن کجا نشسته ام
از غصه های قصه ام
برای تو نوشته ام
سفر دراز وطالعم
هر آنچه هست قانعم
مگر به بودنت کنار آنچه دور می شود ز خاطرم
بیا عزیز من دوباره باش
همان "همان" قصه ام
همان که آشنا نبود
جز او در این همیشه ام
بیا دوباره در کنار من
که من عجیب ساده ام
قمار کردم وببین
به پای تو فتاده ام
*:منظور نبودن تو می باشد که باید با کسر دال خوانده شود
این یکی از شعر های پارسالمه گفتم شاید از این تیپ اشعار خوشتون بیاد
راستی من امروز یه اعتراض نامه را امضا کردم چون بهش اعتراض دارم
http://www.persianpetition.com/Signs.aspx?id=42c71493-6ff3-4858-a957-09e1530b5175&p=0#42
سلام این لینکی که گذاشتم لینک استخدام در گرین هورسه .
من کاملا مجانی این کارا واستون کردم خیلی کم پیدا می شند بچه هایی که اینکارا می کنند
هر جا برید ازتون پول خواهند گرفت اما من دوستاما دوست دارم
با خیال راهت از این لینک استفاده کنید
این یه شرکت تبلیغاتیه که تنها کارش ایمیل فرستادنه
البته واسه اینکه بتونین پول خوبی بدست بیارین باید عضو جمع کنید
چگونگی ثبت نام تو این شرکتا در ادامه مطلب گذاشتم
باور کنید این یه فرصت استثنایی برای شما فعالان اینترنتی هست
سلامی دوباره
چون خیلی از دوستان پست ۳ روز پیش را نخونده بودند
گفتم شعر جدیدما تو همین پست بزارم و از اونایی هم که قبلا این پستا خوندن معذرت می خوام
و اما شعر جدیدم"
خوانده دو دفترز تو
مست شده
مانده چرا گفته ایی
"حق همه غصب شده "
خوانده مرا صبح چرا, مست شده, صبح چرا
دفتر تو پیش او "حق همه غصب شده"
خواب, مرا حق من ,حق منم غصب شده
گفت مرا صبح زود "این سخن از بهر چیست ؟ حکمت این در کجاست ؟
حق ,که اش غصب کرد؟ حق چه اش غصب کرد؟"
گفتمش از روی درد "هر که بده مست شده
مانده چرا گفته است "حق همه غصب شده""
14/2/88
شاید آندم که مرا عشق به افسار کشید
مشرف قصه ی تلخ غم ایام نبود
شاید آندم که جدا می شدم از اصل خودم
هیچ کسی هیچ کجا شهره و بد نام نبود
شاید آندم که مرا تیر دو چشمان تو زد
کفتری شام نگون تر ز دلم بام نبود
شایدم سحر دگر داشته ایی ساقی دور
ور نه مستی دلم بسته به این جام نبود
بهر چه می کشی اش جای دگر عشق مکش
مگر آنقدر که می خواستی اش خام نبود؟
میدونم دیر اومدم اما باید بگم با یه شکست نیمه عشقی روبرو شدم کنار اومدن باهاش
کمی سخت بود
اما الان سالمم و شاید هم خوب
یا حق
چه شد آب ما را چنین دیر کرد
چه کس رزق مارا به زنجیر کرد
چه کس نام مارا بدین خاک زد
و وجدان من را که جوگیر کرد
چه شد خانه مان لانه زنبور گشت
چه شد چشم ایمانمان کور گشت
و کی آتش خشم ایزد رسید
چه شد دستمان را دهان دور گشت
چه شد ریشه مان را تبر را که زد
چه کس بند بر آب این برکه زد
و ترشیده ایم و خبر راست هست
که یک ناکسی خاکمان سرکه زد
چه شد سطل آشغال فرهنگ شد
و کوروش اگر بود کمرنگ شد
و چنگیز دوران کجا آمده
که باز این جهان را تب جنگ شد
چه شد خط خودکار فتوا نداد
به ایران زمین مشق فردا نداد
بسوزد شلنگ لوله و ساچمه اش
چرا بیک من تست سرما نداد
ودوران من را چنین وصف شد
"هدرت"به صد صیغه اش صرف شد
کجایی رضا خان که بی امر تو
حجاب تمام زنان کشف شد
چه شد این غضب از چه مارا گرفت
نرفت وببرد هر چه ما را گرفت
ولی مثل هر روز و هر ثانیه
همان کسری بودجه ما را گرفت
چو صادق هدایت که مرتت شده
برای من اتمام حجت شده
تو شاعر شدی کشتنت واجب است
برای همین درج مهلت شده
نمی دانم اینجا که داور شده
که من را عراقی برادر شده
و باید دودستش بگیرم ولی
دو دستم زکینش کلاغ پر شده
به این پای چوبی و قندیلیم
هنوز در کف جنگ تحمیلی ام
قسم می خورم من ندیدم کمک
همیشه میان دو تعطیلیم
و آدم چنین منزوی می شود
قرار هایمان منتفی می شود
بترسم ولی من خبر می دهم
تمام جهان حوزوی می شود
خبر گفتم و این خبر سوز داشت
نشان از فلاکت به هر روز داشت
مگیرش به دل ای جهانگیر و گو
بابا بی خیال شاعرش غوز داشت
3/1/88
خب اینم شعر طنز و اجتماعی که امید وارم ارزش قشنگی چشمای شما را داشته باشه!
و اگه مشتاق باشید با صدای خودم اونا تو وبلاگ بزارم
امروز شنبه ست می خوام برم زندگی ما به روال رویاییش بر گردونم
الانم دارم آهنگ تقدیر شادمهر (که ریمیکسش از سیاوش صدری هست) گوش می کونم
و می خوام برم و دلبرم رو از روزگار پس بگیرم نتیجشا فردا می گم
یا حق
چشمان تو همه چیز را می گویند
اول قصه من را با وسواس
مرگ آن شاپرک کوچک در آب
قصه ی عمر که می گشت تباه
قصه ی تلخی صد شام سیاه
می نوازد گیتار
دست پینه زده ی من
با دلت گشته دوباره دل من همساز
آری ای سحر سیاه تو گذشته بر من
باز دو چشم تر من با فرداست
کمکمک می کنی ام یاد و به هر شب در ماه
چشم من منتظر چشم سیاه
من به زیبایی تو فقر خودم می اندیشم
که ندارد دل من
جز همین حسرت و آه
امروز نمی خواستم آپ کنم فقط به خاطر اقا محمد۳۲۳ که تو اولین شب شعرم همراهم بود
دیشب شب شعر داشتم اول جلسه آقای احمدی یه خبر بد دادکه این بود :امشب آخرین شب شعرما خواهد بود :
منم رفتم چندتا شعر خوندم حتی شعر پیچک قرمزما که هیچ جایی نخوندم و حتی ننوشتم
ابن شعری هم که واستون گذاشتم تکه ی ابتدایی اولین منظوممه به نام باران و سگ هستش امیدوارم بتونم امسال تمومش کنم.
فعلا یا حق
تو می گویی که می بایست "غمش از سینه ات در کرد. "
شبی را تا سحر شکوه , چگونه می شود سر کرد؟
غم تنها ایم را صبح و بازم روز را, شب کرد.
شنید این قصه را مجنون,تب کرد. آری
ترک ان همه رویای هرشب کرد.
شبی را تا سحر شکوه, چگونه می شود سر کرد؟
تو می گویی که" یک شب را
میتوان سر کرد."
شب دیگر چه باید کرد؟
نصیحت را شنید این دل
ولی از گوش دیگر زود در کرد.
چه باید کرد ؟
چه باید کرد ؟
اگرم دست بر آید
سخنی خواهم گفت
که جهان منتظرش نیست ولی
سخنی باید گفت
وگرم بند کشند
سخنم می گویم
که مرا بند دهان سست شود
و دگر بند کجاست
سخنی می گویم
که در آن نام خدا هشت ورق باب شده
و در آخر سخنم
یک ورق حرف حساب
از بد حافظه بی تاب شده
آخر ای عقل هشیوار چه شد
تو نمی دانی ومن هم چه کنم
کاین سخن پشت دلم قاب شده
خوابیده ام وبه خواب می نالم
از دست خطا ثواب می نالم
پرسیده چرا مرا می خواهی
از ترس همین جواب می نالم
باز نشسته ام میان ابرهای پاییزی کجا هستی ای که از شوق لبریزی نگاه می کنم زردترین برگ افتاده و می کشم از چشم های سیاه تو تندیسی
مرا ببر به آخرین ثانیه های سکوت زنده ام اگر بگیرم از سکوت تو تفسیری زمانه مرا تا سخن های تو ترک کرد چرا حرف نمی زنی ختن نمی ریزی ؟
در آسمان کجا را بگردم که دیر شد تو از دست رفته ایی نمانده تردیدی سکوت می کنم عزای تو سخت سنگین است و خاک می کنم تو را به شیوه های زندیقی